تبليغاتX
My Last Breath

این زندگی و آدماش حالمو بهم میزنه .. گاهی با خودم فکر میکنم خدایا تاوان چیو دارم پس میدم ؟ تا کی؟ واقعا حق من از زندگی این بود؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  Sun 18 Dec 2011ساعت 23:10  توسط simple | 
خدایا خسته نشدی اینقدر ساکت موندی؟؟؟ من که خسته شدم!!!

چرا خودت باعث میشی که همش کفر بگم؟؟؟ خوشت میاد؟!!!

بیا ببین این گوسفندایی که رو زمین ول کردی دنیات رو به لجن کشوندن.

بیا ببین بخاطر مال و اموال دارن چیکار میکنن حتی برای نماز خوندنشونم پول میگیرن ! دیگه برای همه چیز قیمت گذاشتن...

حتی واسه نفس کشیـــــــــدن...

حیف این زمینی که با یه مشت گوسفند به گه کشیده شده.. اگه نمیخوای کاری کنی تا خودم دست بکار بشم فقط اون دنیات تلافیش رو سرم در نیار!

داره حالم بهم میخوره از این همه نامردی و ریاکاری .... همه چی خیلی کثیف شده دیگه هیچکس از هیچی نمیترسه!!!!

کاش مثل تو فیلما میتونستم یه بلایی سرشون بیارم که کسی نفهمه من بودم !

همه چی رو به سقوطِ...

 

+ نوشته شده در  Mon 5 Dec 2011ساعت 3:38  توسط simple | 
حس انتقام تو وجودم رخنه کرده دلم میخواد از تک تک آدمایی که در حقم نامردی کردن انتقام بگیرم.

مثل دیوونه ها شدم .

هیچکس به من توجه نمیکنه هیچکس منو خوشبخت نمیکنه........ چــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه چیکارتون کـــــــــــــردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بی خاصیتا !!

+ نوشته شده در  Mon 5 Dec 2011ساعت 3:26  توسط simple | 
دلم خیلی گرفته

دلم می خواد به اندازه تمام عمرم گریه کنم که دیگه بمیرم

آخه این چه دنیایه ... دنیای بی رحم، آدمای بی رحم. بخدا خسته شدم از بس زجر کشیدم !!

همه چی رو از دست دادم دیگه هیچی نمونده.

تمام خاطراتمو از بین بردن این آدمای خودخواه آدمای پول پرست  آدمایی که خاطره های بچگیت رو زیر پاهاشون له کردن... دیگه طاقت هیچی ندارم.. دیگه طاقت دیدن خونه ای که دوسش داشتم و دارن خرابش میکنن ندارم صحنه ای که تمام وجودمو به درد میاره

تمام خاطره ها جلو چشمم میاد ...خــــدا چرا اینقدر ما رو عذاب میدی چــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟

تنها چیزی که از اون خونه به یادگاری مونده یه سنگ هست که خودم از اون خونه ای که عاشقش بودم برداشتم در حین خراب کردنش.... خیلی برام سخته خیلی.

دیگه خونه ای وجود نداره جز تو خواب ببینمش... همین!!!!

 

پ.ن:این روزا برزخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ام...

+ نوشته شده در  Thu 1 Dec 2011ساعت 18:28  توسط simple | 
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت
از اینجا از آنجا بودنت !
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خداوندا
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده ودل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خداوندا
اگر در ظهرگرماگیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی
واعصابت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت ر!
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت بد مست نمی کردی
یکی را همچون من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر آهم نمی گیرد
دگر این سازها شادم نمی سازد
دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نا مرادی های دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم
خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!
شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
بگویید تا بفهمم
چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید
چرا او این چنین کور و کر و لال است
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده می گویم
خدا هرگز نمی باشد
من امشب ناله نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب کهنه خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است
خدا پوچ است
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین است
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشد
و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی !!!
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!
چرا من روسیه باشم؟
چرا قلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
خداوندا
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند
خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی
کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از
آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا
می لغزد
پس...قولت!
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم
+ نوشته شده در  Wed 2 Nov 2011ساعت 0:39  توسط simple | 
همش میگن درست میشه همه چی، میگذره !!!!!!!!!!!!!!!! یه عمره داره میگذره ولی هیچی نشد خودمونم تو این گذشتنا نابود شدیم رفت!!!
+ نوشته شده در  Thu 20 Oct 2011ساعت 19:24  توسط simple | 
من وانمود ميكنم كه تو را به خاطر چيزي كه درون توست ميخواهم ولي وقتي كه به آن دست پيدا كردم من فقط نبودن تورا ميخواهم

marilyn manson

+ نوشته شده در  Thu 5 May 2011ساعت 17:55  توسط simple | 
صورتت را پنهان کن، نقابت را بزن
این جماعت
بدون نقاب، آدم نیستند
+ نوشته شده در  Thu 5 May 2011ساعت 17:53  توسط simple | 
می گویند زمان می گذرد
افسوس که چنین نیست
این ماییم که می گذریم!!!
و زمان است که باقی می ماند...
+ نوشته شده در  Thu 5 May 2011ساعت 17:52  توسط simple | 
 
من و تو بارها

زمان را

در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
...

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می گرفت!!!
+ نوشته شده در  Mon 28 Mar 2011ساعت 13:28  توسط simple |